
برای نوشتن نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (ارسال نظر)
آقای جویبان و کتابخانه قدیمی اش

- یکشنبه ۰۱ آبان ۰۱ ۲۰:۱۳
- ۳۳ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صمدجان شاعری شیرین سخن بود جوانـی آشــنا با علـــم و فـن بود
کلام اللــه را می خوانــــد ازبــــر خدا حفظـش کنــد از فتـنه و شر
اگر دوران دانشجویی ام در مشهد را حساب نکنیم این سفر «طولانی ترین سفر من» تا الان (سال 1401) است که دور از یامچی به سر برده ام. در این سفر با رضا و ابراهیم به جاهای مختلفی از تهران رفتیم و من تجربیات بسیاری کسب کردم. خیلی دلم می خواست بهشت زهرا را نیز ببینم که در روزهای آخر، آن هم میسر شد. هفتۀ سوم مرداد رضا با فامیلمان خانودۀ انصاری فر (فوتبالیست معروف) در بهشت زهرا قرار ملاقات گذاشت. خانواده انصاری فر پسرعموهای مادربزرگ منند که پدرم با آنها رفت و آمد داشت. پنجشنبه شب، فاطمه خانم خواهر محمد حسن (انصاری فر) با پسر و همسرش آقای دلیر آنجا بودند. شام را روی چمنها مهمانشان شدیم و شب برای خواب به منزلشان در خیابان رجایی رفتیم.
برای نوشتن نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (ارسال نظر)
شهریور 74 پسرعمویم رضا که در تهران پزشکی می خواند، چند روزی به یامچی آمده بود. پدرم رضا را بسیار دوست می داشت و آرزو میکرد فرزندان خودش نیز مثل او درسخوان باشند به همین خاطر به انواع روشها از رضا حمایت می کرد. وقتی رضا داشت به تهران بر می گشت از پدرم خواست هفتۀ آینده، چند روزی مرا پیش آنها به تهران بفرستد. او گفت: دیدن تهران که یک شهر دانشگاهی است تاثیرات مثبتی روی بچه های درسخوان و موفقیتشان در آینده دارد. چنین بچه هایی باید تهران را ببینند تا چشمشان به دنیا بازتر شود.
پدر پذیرفت و برایم بلیط خرید سپس شانزده هزار تومن در جیبم گذاشت و گفت: اتوبوسها در رستورانهای بین راهی برای شام نگه می دارند. باید مواظب باشی وقتی از رستوران بیرون خواهی آمد اتوبوس خودت را گم نکنی زیرا در آن لحظه اتوبوسهای بسیاری خواهی دید که شبیه همدیگرند.
فردای آن روز نزدیک عصر، پدر کارش را تعطیل کرد و مرا به مرند برد. چون هنوز ساعتی تا حرکت مانده بود سری به شیرینی فروشی یدالله صادقی زدیم. پدر در حالیکه مرا روی صندلی، کنار خودش نشانده بود به آقای صادقی گفت: برعکس دیگر پسرهایم، این یکی خیلی زرنگ و درسخوان است. امروز برایش بلیط گرفته ام تا چند روز پیش پسرعموی دکترش به تهران برود.
نیم ساعت بعد به ترمینال رفتیم. آن روز برای اولین بار قرار بود مسافرت با اتوبوس را تجربه کنم. در حالی که مسافرین سوار می شدند پدر شماره پلاک اتوبوس را نوشت و در جیبم گذاشت سپس گفت: اگر خدای نکرده نتوانستی اتوبوست را بشناسی با این شماره پلاک پیدایش کن. در همین حرفها بودیم که دیدیم آقای عزیز مکاری (دانشجوی اهل یامچی و دوست دکتر رضا) نیز مسافر همان اتوبوس است. البته من او را نمی شناختم ولی پدر با او احوالپرسی کرد و مرا دست او سپرد تا مراقبم باشد.
صبح فردا بالاخره به تهران (ترمینال آزادی) رسیدیم. درست لحظه ای که پیاده می شدم پسرعمویم ابراهیم را دیدم که داشت به من لبخند می زد. پسر عمو با من و آقای مکاری احوالپرسی کرد سپس باهم سمت مینی بوسهای ترمینال رفتیم. آن روز برای اولین بار بود که من برج آزادی را از نزدیک مشاهده می کردم. دیدن این برج از نزدیک، روزگاری برایم یک آرزو بود.
همچنان که در خیابانهای شلوغ تهران سمت قلهک و زرگنده می رفتیم ابراهیم جاهای مختلف شهر را برایم معرفی می کرد. از دیدن شهری به بزرگی تهران شگفت زده بودم تا اینکه جایی نزدیک به تقاطع صدر و مدرس پیاده شدیم و از بزرگراه پایین رفتیم.
ابراهیم و رضا در منزلی واقع در خیابان نونهالان، کوچۀ جهاندوست مستاجر بودند. آنها در طبقۀ همکف و صاحبخانه نیز به اتفاق همسرش حاج خانم در طبقۀ بالا می نشست. روز اول وقتی در حیاط، دست و صورتم را می شستم زنی را دیدم که از بالا به من نگاه می کرد. از کمرویی باعجله خودم را به اتاق رساندم. حاج خانم که از حرکتم تعجب کرده بود از ابرهیم پرسید: ایشان برادر شماست؟ ابراهیم گفت نه پسرعموی من است. حاج خانم گفت: پس چرا تا مرا دید فرار کرد؟ ابراهیم گفت: خیلی کم رو و خجالتی است. حاج خانم بلند خندید و گفت: عجب زمانه ای شده. عوض اینکه دخترها کم رو باشند پسرها کم رو شده اند.
برای نوشتن نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (ارسال نظر)
دکتر رضا حنیفه پور (نفر سمت چپ) در ایام دانشجویی اش
منزل مادربزرگ انباری داشت که می شد از آن بعنوان اتاق دوم استفاده کرد. وقتی افراد فامیل برای عید دیدنی، منزل مادربزرگ می آمدند به اتاق انباری می رفتم تا کسی از فامیل مرا نبیند. عمه آمنه گفته بود دل برادرم شکسته است. دیگران نیز می گفتند بچه باید تابع حرف پدر باشد، به همین خاطر نمی خواستم با هیچکدام از آنها رو برو شوم.
آری افراد فامیل همگی مرا مقصر می شمردند جز یک مورد. آن مورد دختر خالۀ مادرم و پسرش بودند. دختر خالۀ مادرم زنی تقریبا مُسن بود که او هم مثل من به شخص مورد نظر علاقه داشت به همین خاطر روزی که برای عیددیدنی آمده بود با پسرش به اتاق انباری آمد و گفت: «پدرت در اشتباه است. تو کار خوبی کردی که جلویش ایستادی.» البته نمی خواهم دختر خالۀ مادرم و پسرش را سرزنش کنم ولی آنها افرادی کاملا بیسواد و خرافاتی بودند. ایشان با اینکه در آتش فقر می سوختند ولی جهالت و بیسوادی شان، هرگز به آنها اجازه نمی داد تا درست فکر کنند به همین خاطر بود که از من طرفداری کردند.
روزهای سختی بود. از خجالت و شرمندگی خودم را در منزل مادربزرگ حبس کرده بودم. فقط شبهای جمعه، آن هم بصورت ناشناس بیرون می رفتم تا در هیئت جوانان (محلۀ دیزج غریب) شرکت کنم. آن ایام من مسئول برگزاری آن هیئت مذهبی بودم که در مسجدی بسیار قدیمی و کوچک برگزار می شد. مسجدی کاه گلی با دری چوبی و چسبیده به درۀ یامچی.
جمعه شب، ششم فروردین در هیئت نشسته بودیم که یکباره در چوبی مسجد باز شد. آن شب تعدادمان کمتر از ده نفر بود. شخصی گفت احد (پسر عموی بزرگ) دنبالت آمده. بچه های هیئت کاملا بیخبر بودند و من نمیخواستم آنها بفهمند که پدر مرا دعوا کرده، به همین خاطر گفتم بگویید بعدا خدمت می رسم. دقایقی بعد دوباره در مسجد باز شد. این بار آقای ضعیفی، مداح و ریش سفید محلمان بود. آقای ضعیفی در حالی که سرش را خم کرده بود تا از در چوبی مسجد وارد شود گفت: آقای حنیفه پور لطفا امشب هیئت را تعطیل کن باید برویم.
اهالی یامچی همگی آقای ضعیفی را می شناختند. این صحنه نیز بچه های هیئت را شوکه و نگران کرد. از نگاههایشان مشخص بود که فهمیده اند اتفاقی افتاده. من که دیگر حرفی برای گفتن نداشتم ناچار با احد و آقای ضعیفی رفتم. وقتی سوار ماشین شدیم آقای ضعیفی نیز مرا ملامت کرد. گفت: «تو حافظ قرآن و افتخار یامچی هستی؛ پس تو دیگر چرا. چرا باید با پدرت دعوا کنی». از خجالت آب شدم. او ملامتم می کرد و من سرم را پایین انداخته بودم تا اینکه به منزلمان رسیدیم. آن شب آقای ضعیفی مرا با پدر دلشکسته ام آشتی داد و حرفهای بسیاری زده شد. حرفهایی که خیال می کردم پدر آنها را نمی داند ولی می دانست.
امروز می خواهم از مادربزرگم بنویسم. زنی مظلوم و تنها که هرچه از غصه هایش بگویم کم است.
مادربزرگ در منطقه ای فقیرنشین واقع در خیابان قره باغ امروزی زندگی می کرد. خانه اش فقط یک اتاق ساده بود با یک انبار کوچک و یک اتاق تنور که به آن تَندَسر می گفتند. مادربزرگ بهار و تابستان در اتاق تنور نان می پخت و پاییز و زمستان از آنجا برای سکونت استفاده می کرد. چون اتاق تنور درش چوبی بود سرما به راحتی از لای تخته هایش نفوذ می کرد ولی پرده های کلفتی که دو طرفش می زدند جلوی نفوذ سرما را می گرفت. مادربزرگ این اتاق کوچک را با یک والر ساده گرم می کرد و تا آمدن بهار در آنجا زندگی می کردند.
از آنجا که پدربزرگم مردی بسیار فقیر بود مادربزرگ نیز همپای او کار می کرد و دسترنجش را به پدربزرگ می داد تا خرج خانه کند. تابستان هفتاد (24 مرداد) وقتی پدربزرگ چشم از جهان فروبست مادربزرگ بسیار غمگین شد. سال بعد نیز خاله رقیه ازدواج کرد و به ارومیه رفت در نتیجه مادربزرگ تنهای تنها شد.
آن روزها گرچه کودک بودم ولی تنهایی مادربزرگ، روحم را آزرده می ساخت. این موضوع برای والدینم نیز قابل درک بود به همین خاطر، از پاییز 71 پیش مادربزرگ رفتم. صبجها مثل یک مادر مرا برای مدرسه بیدار می کرد و شبها تکالیفم را در حضور او می نوشتم. مادربزرگ ظرفها را خودش می شست ولی برفها را من پارو می کردم. بعضی شبها نیز برای شب نشینی به منزل همسایگان می رفتیم، علی الخصوص منزل بیگم خانم که رفیق قدیمی مادربزرگم بود.
بیگم خانم تنهای تنها زندگی می کرد و زنی بود بسیار تهیدست. خانۀ کوچکش فقط یک اتاق ساده داشت پایین تر از سطح حیاط و شبیه زیر زمین. اتاقی کاه گلی با تیر و تخته هایی پوسیده و نامرتب بدون پنجره. الان که فکر می کنم می بینم بیگم خانم از مادربزرگ من نیز تنهاتر و مظلوم تر بود ولی آن روزها نمی توانستم این موضوع را درک کنم. او و مادربزرگم تابستان و پاییز برای کار به زمینهای دیگران می رفتند، گندم و جو درو می کردند، سپس خسته از یک روز جان کندن، پای پیاده به منزل می آمدند. زن عمو زهرا می گفت: مسیر بازگشتشان، از کوچۀ ما می گذشت. عصرها همیشه در حالی که داسی به دستشان بود آنها را می دیدم و سیمای رنجور آن دو پیرزن مرا از خودم خجالتزده می کرد به همین خاطر پنهان می شدم تا مرا نبینند.
مادربزرگ و بیگم خانم
با رسیدن زمستان، همراه مادربزرگ به اتاق تنور رفتیم. یکی از روزها وقتی از مدرسه بر می گشتم ناله ای شنیدم که از اتاق تنور می آمد. آرام و بی صدا جلو رفتم تا ببینم چه صدایی است. صدای مادربزرگ بود که در دنیای تنهایی اش حرف می زد و می نالید. احساس کودکانه ام از شنیدن ناله هایش متاثر شد ولی نمی توانستم دلیلش را درک کنم. جدا از اینکه مواجهه با مادربزرگ در آن شرایط برایم دشوار بود، نمی خواستم بفهمد که من ناله هایش را شنیده ام. عقب برگشتم و در حیاط را طوری بستم که صدایش شنیده شود. مادربزرگ صدای در را شنید و ساکت شد. از سرخی چشمانش معلوم بود که داشت گریه می کرد ولی به رویش نیاورد و برایم چایی گذاشت.
این ماجرا روزهای بعد هم چندین بار تکرار شد و من فهمیدم که مادربزرگ همیشه در تنهایی هایش ناله می کند. تنها مونس مادربزرگ، من بودم ولی نمی دانستم مادربزرگ چه سرگذشت غم انگیزی داشته است. نمی دانستم یتیم بزرگ شده و نمی دانستم دو پسرش را در کودکی از دست داده است.
یک شب از مادربزرگ خواستم گذشته اش را برایم تعریف کند. مادربزرگ گفت یکی از پسرانم صمد نام داشت که بعدها اسمش را روی تو گذاشتیم. صمد به شدت مریض شده بود و نیاز به دکتر داشت ولی آن روزها دکتری در یامچی نبود. برای گرفتن پول سراغ پدربزرگت رفتم که در یکی از کوچه ها کارگری می کرد. پدربزرگت هر چه پول داشت داد اما آنقدر کم بود که نمی دانستم چکنم. ناچار پیاده سمت مرند به راه افتادم ولی حوالی روستای باروچ در تاریکی هوا گرفتار سگهای وحشی شدم. در این حمله پایم به سنگ خورد و دندانهایم از شدت ضربه شکستند. حالم چنان بد بود که دیگر نمی توانستم جلوتر بروم ناچار در حالیکه صمد در دامنم جان می داد به خانه برگشتم ولی صمد دیگر مرده بود.
مادربزرگ اینها را می گفت و غریبانه گریه می کرد. آن روز فهمیدم غمهای مادربزرگ بسیار بزرگتر از دنیای کودکی من است ولی تصمیم گرفتم کاری کنم که دیگر احساس تنهایی نکند. دیگر او را نه مادربزرگ بلکه «مادر» صدا می زدم زیرا پسرش همنام من بود. اگر هم چیزی کم و کسر داشت از منزل خودمان می آوردم تا احساس نداری نکند.
تابستان 72 یک سال از زندگی من کنار مادربزرگ می گذشت و کاملا به من انس گرفته بود ولی حادثه ای تلخ مرا از او جدا کرد در نتیجه مادربزرگ بازهم تنها شد. یک روز که در منزل پدری مان بودم کبوتری زخمی در حیاط منزلمان افتاد. کبوتر را برای مراقبت به منزل مادربزرگ بردم. پس از چند روز، کبوتر بهبود نسبی یافت ولی یکی از کفتربازان محله مدعی شد کبوتر مال اوست در حالیکه مال او نبود.
آن روز فرد مورد نظر (یوسف) کبوتر را با خودش برد ولی باز هم دست بردار نبود. او هر کجا مرا می دید سگشان را سمت من هو هو می کرد و یکبار هم دوچرخه ام را برد که به زحمت توانستیم پس بگیریم. این اوضاع مادربزرگ را مجبور کرد مرا به منزل خودمان ببرد. سالها بعد از مادربزرگ شنیدم در این باره می گفت: وقتی دستت را گرفتم و به منزلتان بردم دلم دریای غصه بود. تو را به مادرت تحویل دادم و برگشتم ولی تا از در حیاط وارد شدم خانه برایم زندان شد. نه تو بودی نه پدربزرگت نه خاله ات. همانجا وسط حیاط نشستم و زار زار گریستم.
شب نوزدهم بهمن 74 و مصادف با یکی از شبهای احیا بود. من و مردی چهل ساله (محمود جویبان) در حالیکه یک نقشه جلویمان پهن بود گوشه ای از مسجد مناظره می کردیم. موضوع صحبتمان نیز جغرافیای کشورها و قاره ها بود. ایشان سوالات جغرافی از من می پرسید و من پاسخ می دادم زیرا نقشه را کامل ازبر داشتم. دقایقی بعد شخصی غریبه که ما را نگاه می کرد جلو آمد و با گفتن «احسن آقای حنیفه پور» با من دست داد. نامش علیرضا اللهیاری بود ولی من تا آن شب ایشان را نمی شناختم.
آن شب بعد از مسجد وقتی به منزل می رفتم علیرضا از من جدا نشد و تا در منزلمان مرا همراهی کرد. همینطور که در خیابان راه می رفتیم سوالاتی عجیب از من می پرسید که بسیار متفاوت و گاها خارج از درک من بود. سه شب این کار تکرار شد ولی شب چهارم علیرضا یکباره رفت و تا شش ماه، دیگر سراغی از من نگرفت طوری که وقتی مرا می دید یا از کنارم رد می شد حتی سلام هم نمی کرد.
چند هفته بعد (19 اسفند 74 منزل حسین علیدوست) علیرضا را در هیئت دیدم. با چند نفر سلام و احوالپرسی کرد ولی بی آنکه کوچکترین نگاهی به من کند یا چیزی بگوید نشست. رفتارش کاملا برایم سوال بود و در کنجکاویهای نوجوانانه ام نمی گنجید. آن شب پس از خواندن قرآن، جلسه شروع شد و هر کس به نوبۀ خود مطلبی ارائه کرد تا اینکه نوبت به آقای درونده (بهزاد) رسید.
بهزاد گفت: «من امشب مطلبی برای ارائه ندارم ولی سوالی دارم که می خواهم بپرسم. آقای اللهیاری می گفت من جن دیده ام مگر جن را می شود دید؟» علیرضا که از این حرف ناراحت شده بود روی زانوانش ایستاد و گفت: «من شما آقایان را تحسین نمی کنم که چنین هیئتی تشکیل داده اید که در آن به اشخاص توهین می شود» این را گفت و دست در قندانی بُرد که جلویش قرار داشت. گویا می خواست قندان را به سمت بهزاد پرت کند که آقای جویبان پرید و دستش را گرفت.
اما از آن طرف بشنوید که خون جلوی چشمان بهزاد را گرفته بود. آقای سببکار و محمد نژاد به زور نگهش داشته بودند. آن طرف تعدادی علیرضا را گرفته بودند و این طرف تعدادی بهزاد را. بهزاد بلند بلند می گفت: مگر تو نمی دانی چیزی که عوض داره گله نداره. (این قسمت را در حالیکه داد می زد به فارسی گفت) اینکه بهزاد از این حرف چه منظوری داشت هیچ کس نفهمید ولی به هر زحمتی که بود غائله را خواباندند. و هیئت به پایان رسید.
حدود ساعت 11 همه به منازلشان رفتند ولی من بین راه سری به منزل مادربزرگم زدم. ساعت 12 وقتی از منزل مادربزرگ برمی گشتم منظره ای دیدم شگفت انگیز. بهزاد و علیرضا همچون دو قوی مهربان، آرام و سبکبال در سکوت خیابان راه می رفتند. آن شب آنها را چنان صمیمی دیدم که به بهزاد حسودی ام شد. گویا این دو نفر، آن شب نه هیئتی رفته بودند و نه اصلا دعوایشان شده بود.
ذهن نوجوان من هرچه می اندیشید پاسخی برای رفتارهای ضد و نقیض علیرضا نمی یافت. روزهایی که در خیابان بی تفاوت از کنارم می گذشت برایم سوالی بودند بی پاسخ. با خودم می گفتم شاید او دنبال انسانهایی است که فهم و درکشان بالاتر از من است. دیگر حتی فکرش را هم نمی کردم که او روزی دوباره با من دوست شود ولی چند ماه دیگر، این رفاقت به وقوع پیوست.
من و علیرضا در میدان کیخالی زمستان 76
یک شب (18 مرداد 75) که با رضا اعلمی از هیئت بر می گشتیم به علیرضا رسیدیم که جلوی مغازه ای (خیاطی ضعیفی) قدم می زد. علیرضا دست آقای اعلمی را گرفت و احوالپرسی گرمی با او کرد ولی با من بی آنکه حرفی بزند با نوک انگشتانش دست داد. آنها غرق صحبت شدند و من ساکت تماشایشان می کردم تا اینکه طولانی شدن حرفهایشان حوصله ام را سر برد.
بی اختیار آهی نازک کشیدم و نگاهم را به ستارگان دوختم. علیرضا که تا آن لحظه توجهی به من نداشت یکباره حرفش را قطع کرد سپس در حالیکه دستش را بر شانه ام گذاشته بود با لحنی محبت آمیز گفت: «یواش نگاه کن پیدایش می کنی.» حرکت علیرضا هم مرا شوکه کرد هم خوشحال. پس از رفتن آقای اعلمی، علیرضا دوباره با من صمیمی شد و کلی با یکدیگر حرف زدیم. موضوع بحثمان نیز خداشناسی بود ولی من بیشتر شنونده بودم تا گوینده زیرا سوادم هنوز قد آن حرفها نبود. از آن شب به بعد دورانی کاملا جدید در رفاقت من و علیرضا آغاز شد. دورانی که سراسر خیر بود و برکت.
علیرضا شش سال از من بزرگتر بود و در رشتۀ برق در تبریز درس می خواند. علاوه بر این، کشاورزی هم می کرد و جوانی بود موفق و راضی. به جرات می توانم بگویم همه چیز می دانست. در فیزیک و ریاضی کم نمی آورد. تبحّر خاصی در امور برقی نشان می داد. خطش کمتر از اساتید خط نبود. نقاشی اش همه را خیره می کرد. در سخنوری همتا نداشت. گاهی برای پاسخ دادن به شعرهای من، شعر یا نثر می نوشت. ورزشهای رزمی هم می کرد و بالاخره به قول خودش جز دوچرخه سواری، همه چیز بلد بود.
اما اخلاق علیرضا به هیچ کس شباهت نداشت زیرا دلبستۀ کسی نبود به همین خاطر خیلی راحت می توانست از آشنا و غیرآشنا جدا شود. با هر کس تا آنجا که از ادب خارج نمی شد به زبان خودش حرف می زد. با هر قشری از کودک و بزرگ، باسواد و بیسواد همصحبت می شد و دوست و دشمن، هیچ کس را توان آن نبود که با وی بحث کند که اگر هم می کرد شکست می خورد.
یکبار در محله، علیرضا را با شخصی در حال حرف زدن دیدم. او از علیرضا سوالی کرده بود و علیرضا داشت برایش از توحید ذاتی و افعالی سخن می گفت. آن روزها نمی دانستم توحید ذاتی و افعالی چیست ولی می دانستم موضوعش اثبات وجود خداست. چون جایی کار داشتم رفتم و بعد از دقایقی برگشتم. شخص اول رفته بود و شخص دیگری داشت با علیرضا سخن می گفت ولی این بار برعکس. علیرضا داشت برایش ثابت می کرد که خدایی وجود ندارد!!!!.
من که دیگر قاطی کرده بودم در خلوت از علیرضا پرسیدم؟ این دیگر چه صیغه ای است رفیق. لطفا مرا روشن کن؟ گفت خیلی ساده است. برای هر کدام دنیای دلش را تشریح می کردم. نفر اول دلش با خدا بود و فقط دنبال پاسخ سوالش می گشت ولی نفر دوم خدایی در دلش وجود نداشت من هم مطابق با دلش می گفتم خدایی نیست.
سالها بعد علیرضا بعنوان دانشجوی بورسیه به مشهد رفت. تابستان 80 وقتی در تهران بودم برای دیدن علیرضا و برای اولین بار به مشهد رفتم. محل اقامت علیرضا، هتلی واقع در بلوار سجاد بود. یک هفته پیش علیرضا ماندم و مشهد را با همدیگر گشتیم. در این سفر فهمیدم که دوستی با شخصی چون علیرضا چقدر ارزشمند است لذا از ته دل آرزو کردم من هم مثل او دانشجوی مشهد باشم که همینطور هم شد. «اولین سفر من به مشهد» شرح مفصلی است از این خاطره.
سلامت بمان و پیروز ای رفیق دوست داشتنی من!
برای نوشتن نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (ارسال نظر)
ابتدا باید از تو معذرت بخواهم که فراموشت کرده بودم. من آنقدرها هم بیوفا نیستم اما غبار سهمگین زمان و اسارت در امور زندگی، ناخواسته تو را از ذهن من برده بود. باید از دفتر خاطراتم ممنون باشم که تو را دوباره در خاطرم زنده کرد.
دوست دبیرستانی من! امشب در خاطراتم قصۀ روزی را می خوانم که من در ورزش 14 و تو 18 گرفته بودی. من غمگین در گوشه ای نشسته بودم که تو به دبیر ورزش گفتی: آقا! این حنیفه پور شاگرد ممتاز کلاس ماست. نمی شود 2 نمره از من کم کنید و به او بدهید تا معدلش پایین نیاید؟ دبیر ورزش تا حرفت را شنید لبخندی معنادار زد سپس نمرۀ تو را 20 و نمرۀ مرا به 16 افزایش داد.
آن روز قصۀ فداکاری ات به گوش دیگران هم رسید. بعدها شنیدم چند نفر می خواهند از همین شگرد استفاده کنند تا نمرۀ آنها نیز بیشتر شود اما تیرشان به سنگ خورد و دست از پا درازتر برگشتند زیرا دبیر ورزش، فرق صداقت و تبانی کردن را خوب می دانست.
دوست دبیرستانی من! بیا دوباره باهم به همان روزگار پاکی و صداقت برگردیم. روزهایی که بچه ها در حیاط مدرسه بازی می کردند و چون فوتبال من خوب نبود کسی مرا بازی نمی داد. آن روزها تو تنها کسی بودی که مرا داخل زمین می بردی و می گفتی: حنیفه پور هم باید بازی کند.
دوست دبیرستانی من! خوب به خاطر دارم که لطافت و متانت خاصی در رفتار و حرفهای تو بود به همین خاطر من در دنیای خودم تو را آقای لطیف لقب داده بودم. یک روز که کنار عادل و رضا باهم ایستاده بودید از من پرسیدند تو چرا احد را آقای لطیف صدا میزنی؟ گفتم خب معلوم است. برای اینکه مهربان و دوست داشتنی است.
دوست دبیرستانی من! تمام ذهنیت من از تو، در همان روزهای مدرسه خلاصه شده است. پسری مهربان، سبزه رو و خوش مشرب. پس از اتمام دبیرستان ما دیگر همدیگر را ندیدیم، تا اینکه یک روز (خرداد 82) شنیدم تو در شهری دیگر در حالیکه دنبال کسب حلال رفته بودی چشم از جهان بسته ای.
دوست دبیرستانی من! کاش هرگز بزرگ نمی شدیم و در همان حال و هوای نوجوانی می ماندیم. روزگاری که گرچه از مال دنیا چیزی نداشتیم ولی همدیگر را داشتیم برعکس امروز که همه چیز داریم اما همدیگر را نداریم. نمی دانم چرا بعد از 25 سال اینچنین به یادت افتاده ام که سیل اشک لحظه ای مجالم نمی دهد. خودت بگو با این دلتنگی چکنم. اگر تو سالهای سال است که از پیشمان رفته ای پس چرا داغت امروز اینگونه تازه است.
گرچه دیگر تو در میان ما نیستی اما خاطرات زیبایی که از تو دارم همیشه با من خواهند ماند. آری در دنیایی که جز مهربانی، همه چیز در آن محکوم به فناست تو همچون ستاره در آسمان رفاقت خواهی درخشید. روانت شاد، یادت گرامی.(نهم اسفند ماه 1400)
دوست نوجوانی ات حنیفه پور
برای نوشتن نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (ارسال نظر)
نشسته ها از راست:
مرحوم علی ودادی، جابر بهرامی، محرم ولینژاد، مرحوم احد سلمانی، بیت الله سلامی، رضا علیارزاده، محمد عباسپور
ایستاده ها از راست:
مرادعلی رخ فیروز، عادل درج تنگ، رضا ملامجیدزاده، امیر کیخالی، شمس الله رضاپور، قاسم دانشمند، داود نشاطی، مهدی گندمی، ناصر دایمی، محمدعلی خبازی، حسین افسری، محمد دایمی، مقصود سلطانزاده، اصغر اژدری، محمود مردانپور، ناصر دایمی، حسن نوروزی، عابدین بهرامی، خلیل شبانزاده، رضا هاشمی، ناصر سلطانزاده، ناصر چمنگرد، فخزالدین سلطانزاده، فاضل ثابت قدم، محمود علی پور، روح الله رسولزاده، علی صادقی (لیوار)، صمد حنیفه پور، عزیز رزمی، داود کاملی.
معلمان حاضر در تصویر: آقای منافی دبیر جغرافی- کلیبر دبیر انگلیسی
برای نوشتن نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (ارسال نظر)
پنجشنبه پنجم خرداد 1401 در پارک بزرگ باغمیشه مشغول قدم زدن بودم که شخصی از روی صندلی بلند شد و از من پرسید: شما آقای حنیفه پور هستید؟ گفتم بله. خوب که دقت کردم دیدم آقای #علی_کاردان است که به اتفاق خانومش آنجا نشسته بود. بعد از احوالپرسی ایشان فرمودند من هم پسری دارم به اسم مهدی کاردان که به نویسندگی علاقمند است و گهگاهی نوشته هایش در کانال یامچی منتشر می شود. دیدار با آقای کاردان، خاطرۀ آن نامه را دوباره برای من تازه کرد به همین دلیل آن را در کانال یامچی منتشر کردم.
بعد از انتشار خاطره در کانال یامچی جناب کاردان با من تماس گرفت و قرار گذاشت تا روزی به اتفاق خانواده با من دیدار کنند. این دیدار جمعه شب یازدهم شهریور 1401 در پارک بهاران تبریز حاصل شد و پس از 25 سال دوباره کنار هم نشستیم. در این ضیافت شیرین و به یادماندنی، ایشان راز تهدیدآمیز نوشته شدن نامۀ خود را نیز برایم توضیح داد که همیشه برایم سوال بود. آن نامه (نامه ای برای دوستی) که سال 73 نوشته شده بود خاطره اش در روزگار چرخید و چرخید و دوباره دو دوست را پس از 25 سال به هم رساند.
برای نوشتن نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (ارسال نظر)
عکسهای من و علی کاردان در افلاک نمای تبریز بهار 74
من - علی کاردان -عادل قاسمپور-جلیل علی پناهی- حسین پوریامچی
پس از اینکه در سفر به صومعه سرا و اردبیل، آدرسی از محمود نیافتم، نهم شهریور به تهران برگشتم. این آمدن نیز خودش ماجرایی داشت که خاطره اش را در «پنجاه تومنی دردسرساز» نوشته ام.
جمعه 26 شهریور در پارک قیطریۀ تهران دلتنگی، دوباره بر من غلبه کرد. مولانایی شده بودم که از دوری شمس می سوخت و می نالید. پیرمردی که در نیمکت کناری ام نشسته بود پرسید: چرا اینقدر غمگینی پسر جان؟ قضیه را به او گفتم. گفت اگر کمی زرنگ باشی مطمئن باش دوستت را پیدا می کنی. پرسیدم آخر چگونه؟ گفت مثلا از طریق ادارات دولتی.
حرفش یکباره فکری به ذهنم رساند. باخودم گفتم شاید آموزش و پرورش اردبیل محمود را بشناسد، این بود که مستقیم رفتم به مخابرات. ابتدا زنگ زدم به مرکز 118 سپس با شماره ای که آنها داده بودند آموزش و پرورش اردبیل را گرفتم. کسی که گوشی را برداشت معاون آموزش و پرورش اردبیل بود. با خوشرویی گفت: آقا محمود یکی از نخبگان اردبیل است اینجا همه او را می شناسند، سپس آدرس منزلشان را داد. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. گوشی را گذاشتم و به شیرینی این موفقیت خودم را میهمان بستنی و آبمیوه کردم.
عصر بیست و هشتم شهریور در بهشت زهرای تهران تصمیم گرفتم با آدرسی که دارم به اردبیل بروم ولی این بار از مسیر مازندران؛ زیرا می خواستم شیرینی سفرم مضاعف شود. آن شب در بهشت زهرای تهران (حرم) که مسافران زیادی هم آنجا بودند خوابیدم ولی صبح وقتی بیدار شدم دیدم کُت و کفشهایم نیست. هر چه گشتم اثری از آنها نبود واقعا نمی دانستم چه کنم، این بود که برای گرفتن کمک به کفشداری رفتم.
دمپایی های تا به تا
در کفشداری گفتند فقط دو عدد دمپایی داریم، فعلا همین ها را بپوش و برو. وقتی دمپایی ها را گرفتم دیدم با یکدیگر تفاوت دارند. یک لنگه اش زرد بود یک لنگه اش صورتی. تازه صورتی یک ذره هم از زرد بزرگتر بود ولی چون چاره ای نبود با همانها برگشتم به قُلهک. پسر عمویم اسماعیل وقتی دمپایی ها را دید با تعجب پرسید: پس کفشهایت کو؟ از خجالت نتوانستم بگویم آنها را در حرم دزدیدند به همین خاطر چیز دیگری گفتم.
فردای آن روز به ترمینال شرق رفتم تا به آمل بروم. دو ساعت بعد اتوبوس به کوه دماوند رسید. هرچقدر جلوتر می رفتیم منطقه، سرسبزتر و زیباتر می شد تا اینکه وارد مازندران شدیم و کوهها لباس جنگل پوشیدند. هرکجا که نگاه می کردی گل بود و سبزه. همینطور که غرق در تماشای این زیبایی ها بودم راننده گفت: مسافران آمل پیاده شوند. ساکم را برداشتم و در میدان پایین آمدم سپس سوار تاکسی هایی شدم که به ترمینال آمل می رفتند.
مردی تقریبا مسن که کنارم در تاکسی نشسته بود پرسید عازم کجایی؟ گفتم اردبیل. گفت از کجا می آیی؟ گفتم تهران. خندید و گفت: تو از تهران آمده ای آمل و از آمل می خواهی بروی به اردبیل؟ گفتم بله مگر کارم خنده دار است؟ گفت: «بله که خنده دار است. کارت شبیه کسی است که لقمه را دور سرش می چرخاند سپس در دهانش می گذارد». راستش را بخواهید از حرفش سر در نیاوردم. پیش خودم گفتم شاید می خواهد با نوجوانی مثل من شوخی کند وگرنه از آنجا که من به نقشه ها مسلطم مسیر کاملا درست است.
در همین حرفها بودیم که تاکسی به ترمینال رسید و مرا پیاده کرد. یک راست رفتم داخل ولی گفتند اتوبوس فقط برای تبریز داریم زود سوار شو که دارد حرکت می کند. با خودم گفتم خُب من وسط راه می توانم در اردبیل پیاده شوم، پس بی درنگ سوار شدم و اتوبوس به راه افتاد سپس در حالیکه باران شروع به بارش کرده بود، وارد جاده های جنگلی شد.
تنها در جنگل بارانی
بیست دقیقه بعد، کمک راننده بلند شد تا از کسانی که بلیط نخریده بودند کرایه بگیرد. مقصد هر کسی را می پرسید و مطابق با آن از او کرایه می گرفت. گفتم من اردبیل پیاده خواهم شد. کمک راننده گفت: «ما اصلا اردبیل نمی رویم آقا پسر. مسیر ما به تبریز از سمت تهران و زنجان است نه آستارا و اردبیل. اشتباه سوار شده ای». آن لحظه بود که گفتم ای دل غافل! پس بگو آن مرد چرا در تاکسی به من می خندید! من راهی را که آمده ام دوباره در حال برگشتنم.
ناچار همانجا وسط جنگل که باران شدیدی هم می بارید پیاده ام کردند. کنار جاده ایستادم ولی به ندرت ماشینی را می دیدم که از آنجا رد شود. چند مورد هم که رد شدند سوارم نکردند به همین خاطر تصمیم گرفتم پیاده سمت آمل بروم. گرچه خیسِ خیس شده بودم ولی لحظه لحظه اش برایم لذتبخش بود. در حال دویدن، خودم را با پسری مقایسه میکردم که در شعر «باز باران» عکسش را کشیده بود. می دویدم و می دویدم و زیر لب آن شعر را زمزمه میکردم، گرچه آنجا جنگلهای مازندران بود نه جنگلهای گیلان.
کشاورزان مهربان
دقایقی بعد جنگل تمام شد و به منطقه ای رسیدم که پر بود از شالیزارهای برنج. سمت راست، در همان اطراف، کلبه ای دیدم که مردی از کنارش به من علامت می داد. نزدیک رفتم تا ببینم چه می گوید. مردی تقریبا چهل ساله بود که با همسر و پسر نوزده ساله اش کشاورزی می کردند. همسرش گفت تا بندآمدن باران بهتر است پیش ما بمانی. پس از آن نیز مرد کشاورز از اسم و رسمم پرسید همینطور قصۀ آن دمپایی های تا به تا که در نگاه اول، هر نظری را جلب می کرد.
ناچار قصه ام را مُفصل برایشان گفتم. هر سه نفر از شنیدن حرفهایم متعحب شده بودند. مرد کشاورز گفت اراده ات بسیار قوی است؛ امیدواریم گمشده ات را پیدا کنی. ساعتی بعد وقتی مهیای رفتن شدم پسرشان مازیار، نایلونی برنج بعنوان سوغات برایم آورد. برنجی زرد رنگ بود که عطر و بویش آدم را مست می کرد. گفتند تولیدی خودمان است، محبتشان را پذیرفتم سپس در حالی که برایم دست تکان می دادند از همدیگر جدا شدیم.
مردی که لباسش را بمن بخشید
پس از خداحافظی با کشاورزان مهربان، لب جاده رسیدم. دو سه ماشین رد شدند تا اینکه یک وانت آبی ترمز کرد. راننده اش جوانی حدودا 35 ساله بود که دو دستگاه کامپیوتر را به شهر می برد. پرسید کجا می روی آقا پسر؟ گفتم آمل. ناچار یکی از کامپیوترها را عقب گذاشت و مرا سوار کرد. بین راه وقتی ماجرایم را شنید گفت: بهتر است امشب را در آمل بمانی. گفتم پس اگر زحمتی نیست مرا نزدیک یک مسافرحانه پیاده کن.
پس از تشکر و خداحافظی با رانندۀ وانت، به مسافرخانه رفتم. مسافرخانه چی گفت: اتاقهایمان پر شده، اتاق عمومی نیز هزینه اش پانصد تومان است. گفتم مشکلی نیست و به اتاق عمومی رفتم. اتاقی پنج تخته بود که سه نفر آنجا خوابیده بودند. من هم روی یکی از تختها نشستم و شروع کردم به نوشتن یک غزل:
لحظاتی بعد از اتمام نوشته ام، مردی که در تخت رو به رو نشسته بود پرسید: اهل کجایی؟ گفتم تبریز شهرستان مرند. گفت تنها سفر می کنی؟ گفتم بله دیروز در تهران بودم، الان هم عازم اردبیلم. گفت: شمال هوایش بارانی است باید لباس گرم می پوشیدی. گفتم لباس گرم داشتم ولی جایی در تهران به همراه کفشهایم دزدیدند. در همین حال مرد غریبه چمدانش را باز کرد و یک پولیور بیرون آورد. گفت: اگر لباس مناسب نپوشی سرما میخوری، بیا این لباس را بپوش من آن را به تو می دهم. راستش اول خواستم نپذیرم امّا دیدم اگر رد کنم بی ادبی است، به همین خاطر با خوشرویی تمام پذیرفتم.
از اتوبوس جا ماندم
صبح فردا از چند عابر، راه رفتن به رشت را پرسیدم. گفتند از آمل ماشینی برای رشت وجود ندارد؛ برای این کار باید با تاکسی به ترمینال چالوس بروی لذا سوار تاکسی های چالوس شدم. ساعتی بعد وقتی به ترمینال چالوس رسیدیم یادم افتاد گرسنه ام، نه شام خورده بودم نه صبحانه به همین خاطر پس از خریدن بلیط، سری به رستوران زدم.
غذایی که آن روز خوردم یک پرس چلوکباب محلی بود. تا آن روز نظیرش را هیچ کجای ایران ندیده بودم. پس از ناهار سوار شدیم و مینی بوس حرکت کرد. مسیری که می رفتیم از سمت رامسر بود. شهری سراسر ظرافت و زیبایی، بخصوص بلوار معلّمش، طوری که وقتی از آن عبور می کنی، انسان حس می کند در دنیای دیگری وارد شده است.
بعد از رامسر و لاهیجان، نزدیک عصر به ترمینال رشت رسیدیم. چون اتوبوسهای اردبیل پر شده بود، بلیط تبریز برای ساعت نُه گرفتم. در همین حال، پسری تُرک زبان دیدم که او هم بلیط تبریز می خرید. پرسیدم اهل کجایی؟ گفت اهل میاندوآب. تا چشمش به دمپایی هایم افتاد با تعجب پرسید: تو چرا کفشهایت این شکلی است؟ وقتی قصه اش را گفتم قاه قاه خندید و گفت: حتما آنجا نماز هم می خواندی!
ساعاتی بعد، اتوبوس از ترمینال رشت حرکت کرد. هوا کاملا تاریک شده بود و زیبایی های طبیعت شمال، دیگر دیده نمی شدند. پس از فومن و طالش، اتوبوس در یک رستوران بین راهی برای شام توقف کرد. چون نوبت زیاد بود، سفارش و آوردن شام طول کشید. پس از شام وقتی بیرون آمدم دیدم اتوبوس تبریز نیست. هر طرف را که نگاه کردم اثری از اتوبوس نبود. سراسیمه این طرف و آن طرف می دویدم ولی فایده ای نداشت. تقریبا دیگر هیچ چیز نداشتم. مدارک، وسایل، دفتر و بقیۀ پولهایم همه داخل ساک در ماشین بودند.
ناچار ناامیدانه کنار جاده نشستم. اشک در چشمانم جمع شده بود و فکرم به جایی قد نمی داد. از پریشانی و استرس نمی دانستم چکنم تا اینکه شنیدم شخصی از دور صدا می زد: مسافر تبریز! مسافر تبریز! با شنیدن این صدا از جا پریدم و دویدم به سمت آن. گفتم من مسافر تبریزم. گفت آقا پسر پس تو کجایی. ما در حال رفتن بودیم که وسط راه متوجه شدیم تو نیستی. با خوشحالی گفتم ممنون که پیدایم کردید سپس دوان دوان سمت اتوبوس رفتیم.
وقتی وارد اتوبوس شدیم همه در سکوت نگاهم می کردند تا اینکه همان پسر تُرک زبان، کنایه آمیز گفت: حتما بازهم نماز می خواندی پسر. آن شب هر چه بود به خیر گذشت و من بعد از یک پریشانی بسیار، روی صندلی خوابم گرفت. البته وسطهای راه گاهی از خواب می پریدم و چون می دانستم به اردبیل نزدیکتر می شویم شور و اشتیاقم بیشتر می شد. حالتی داشتم بین خواب و بیداری که فقط برای شاعران قابل درک است. حالتی که خطاب به من می گفت: «به شهرِ شاهد ماهان خوش آمدی شاهد»
آن لحظه و در آن حال نمی دانستم منظور از شاهد کیست. سراسیمه از خواب پریدم و تابلویی را دیدم که در آن نوشته بود: اردبیل پنج کیلومتر. آنجا بود که یادم افتاد «شاهد» تخلص شعری من است. (تخلص شعری من در دوران نوجوانی) دفترم را برداشتم و آن شعر را نوشتم سپس بقیه اش را نیز سرودم که تبدیل شد به غزلی زیبا:
در حالیکه غزل را می نگاشتم دلم پر از شور و امید بود. احساس کسی را داشتم که هر لحظه داشت به دیدار عزیزش نزدیکتر می شد. همه خوابیده بودند جز من. چشمانم مثل ابر بهار می بارید تا اینکه لحظاتی بعد آرام شدم و فهمیدم داخل اردبیلیم. (صبح پنجشنبه اول مهر ماه 78)
دیدار با محمود
اتوبوس خیابان به خیابان می رفت و فضای شهر رنگ و بوی صبحگاهی داشت. از شیشۀ ماشین شهری را تماشا می کردم که سه سال ذهنم را مشغول کرده بود. دقایقی بعد، اتوبوس مسافران اردبیل را نزدیک یک پارک کرد. در همین حال یادم افتاد کفشهایم مناسب نیستند. باید قبل از دیدار با محمود کفشهایی تازه می خریدم.
مغازه دار چون اولین فروشش بود کلی برایم تخفیف داد سپس پرسید دمپایی ها را چه می کنی؟ گفتم یادگاری سفرند، آنها را نگه خواهم داشت. پس از خرید با راننده ای دربست، به کمربندی معجز رفتیم. راننده گفت: محله ای که دنبالش می گشتی همینجاست؛ آنگاه خانه ای را نشانم داد. دلم پر از آشوب بود. می ترسیدم چیزی که می بینم فقط یک خواب باشد لذا لحظاتی روبروی در ایستادم.
وقتی در زدم شخصی بزرگسال (برادر بزرگ محمود) در را باز کرد. پس از سلام گفتم من برای دیدن آقا محمود آمده ام. در پاسخ گفت بفرمایید داخل بنشینید الان می گویم خدمت برسند. لحظاتی بعد محمود با متانت تمام وارد شد و سلام کرد. از دیدنش چنان ذوق زده بودم که وصف ناشدنی است. سه سال بزرگتر شده بود و مرا نیز به خاطر نمی آورد ولی وقتی عکس جمعی مان در همدان را دید مرا شناخت. آن روز فهمیدم محمود برادرانی کوچکتر از خودش هم دارد که همه مثل خودش باهوش و دوست داشتنی اند.
پس از دیداری مفصل با محمود و مهمان نوازی های بسیار که خانواده اش کردند مهیای رفتن به تبریز شدم. در همان لحظۀ آخر، محمود کتابی به من هدیه کرد. کتاب را بر چشمم نهادم و از او دعوت کردم سوم آذر به یامچی بیاید. محمود دعوتم را پذیرفت سپس در حالی که اشک در چشمانم نشسته بود از همدیگر جدا شدیم.
در تمام مسیر فقط به محمود و اطرافیانش فکر می کردم. خودم می رفتم ولی دلم پیششان جامانده بود. به حال محمود و رفقایش غبطه می خوردم. سراسر آرزو بودم و حسرت. او شخصیتی بود که با حرفهای حکیمانه و رفتارهای دوست داشتنی اش همگان را مجذوب خود می ساخت. از خدا می خواستم من هم مثل محمود باشم. رفتار و شخصیتم مثل او باشد و دوستانی چون دوستان او داشته باشم.
خاطرۀ بعدی: آمدن محمود به یامچی
برای نوشتن نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (ارسال نظر)
عکس دسته جمعی با محمود در همایش همدان
خاطره ای که امروز می نویسم مربوط می شود به بهار 79. دوران دبیرستان معلمی داشتیم به اسم آقای قنبری که حرفها و راهنمایی هایش مرا به درس و کتاب علاقمند کرده بود. آن ایام من با کتابخانۀ کوچکی که برای خودم ساخته بودم اکثر اوقاتم به مطالعه می گذشت. هم برای کنکور و هم مطالعۀ آزاد.
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت بود و طبیعت سرشار از زیبایی، به همین خاطر آن روز کتاب در دست، راهی مزارع و دشتهای اطراف شدم. مسیری که می رفتم از قبرستان کیخالی می گذشت. بعد از درد دلی کوچک با مزار پدربزرگ و در حالی که طبیعت زیبا مرا مسحور خودش کرده بود جایی میان درختان نشستم. جایی که نشسته بودم دو کیلومتر با یامچی فاصله داشت. مکانی دنج و باصفا که جان می داد برای مطالعه.
ساعتی بعد صدای یک گله گوسفند به گوشم رسید. آقای ماهرخ بود که با گله اش به آن سمت می آمد. من که سرم کاملا لای کتاب بود یکباره دیدم سگی جلویم ایستاده است. چند لحظه مرا نگاه کرد سپس یکدفعه به طرفم حمله ور شد. ناچار فریادزنان پا گذاشتم به فرار ولی دندان سگ به قسمت راست شلوارم گرفت طوری که از پایین تا کمر به صورت یک خط راست پاره شد. همان لحظه نیز چوپان از راه رسید و مرا که نقش زمین شده بودم از دست سگ نجات داد.
آقای ماهرخ چون مرا نمی شناخت پرسید آقا پسر حالت خوب است؟ زخمی که نشدی؟ گفتم نه. گفت من از تو معذرت می خواهم ولی ظاهرا دندان سگ شلوارت را پاره کرده اگر اجازه دهی من پولش را بپردازم. گفتم شما که تقصیری ندارید. دستم را گرفت و کمکم کرد تا بلند شوم سپس در حالیکه چشمانش پر از شرمندگی بود با من خداحافظی کرد.
پس از خداحافظی با آقای ماهرخ من نیز عازم منزل شدم. چون سمت راست شلوارم کاملا جر خورده بود پای راستم به طور کامل دیده می شد. خدا خدا می کردم کسی مرا با آن وضع نبیند تا اینکه کمی جلوتر باران شروع به باریدن کرد. خوشبختانه کلبه ای گِلی و متروکه آن نزدیکیها قرار داشت. سریع خودم را درون کلبه رساندم و در حالیکه باران هر لحظه شدیدتر می شد آنجا پناه گرفتم.